له نوه هامون حسودی میکنم
هربار که نگاشون میکنم به بچه های خودمم حسودی میکنم
دایما خونه مادرم هستن
گوشی زنگ میخوره به دوستاشون میگن خونه مامان زری ام
مامان زری ام ماکارونی پخته
مامان زری ام بستنی داد
به مدیرشون میگن شب خونه مامانی بودیم کتاب یادمون رفت
و من که نه پدر بزرگ داشتم
نه مادربزرگ
نه عمو نه عمه