نامه:
به خانواده کنترلگر،
سالهاست که صدای کودک درونم رو خفه کردید.
با کنترل، با بیتوجهی، با آزار، و با سکوتی که بعد از آسیبها حکمفرما بود.
در کودکی، وقتی باید پناه میبودید، منبع ترس شدید.
وقتی باید امنیت میدادید، قدرت و کنترل رو به جای محبت گذاشتید.
و من، کودک، هیچ راهی برای دفاع از خودم نداشتم.
آن آزارها و آن کنترلها، فقط چند خاطره نیستند.
آنها سالها روی انتخابهایم، روابطم، و حتی نفسم اثر گذاشتند.
یاد گرفتم خواستههایم را کوچک کنم، خشمم را قورت بدهم، و برای زنده ماندن، خودم را کوچک نگه دارم.
اما امروز این نامه را مینویسم تا بگویم:
دیگر اجازه نمیدهم کنترلتان روی زندگیام ادامه پیدا کند.
دیگر مسئولیت دردهایی که شما ایجاد کردید را به دوش نمیکشم.
کودک درونم دیگر تنها نیست. من از او محافظت میکنم.
من شما را نمیبخشم تا سبک شوم،
من از شما جدا میشوم تا زنده بمانم.
از امروز، مرز من مشخص است.
نه کنترل، نه تحقیر، نه ورود بدون اجازه به دنیای من.
من دیگر آن کودک بیدفاع نیستم.
— نسخه بزرگسال و محافظتگر من