یعنی حدود یکی دوماه هی دعوا میکنیم بعد یک دفعه از هفته پیش گفت دیگه حوصله ندارم نمیکشم نمیخوام باهات حرف بزنم رفتارتو نمیتونم تحمل کنم،از وقتی دوست صمیمیش اومده از مرخصی و پیششه اینطوری شد....بعد هر یکی دو روز بهش زنگ زدم میگفت حالم خرابه و حوصله ندارم هزارتا مشکل دارم
امشب بعد سه روز زنگ زدم بهش باز مثل همیشه با دوستاش بود داشتن مشروب میخوردن گفتم دلم برات تنگ شده تو چی گفت من دلم برای خدا هم تنگ نمیشه
دوستش از اون ور گفت ی هفته نرفته خونه باباش وقته اعلام مفقودی کنه
یعنی از وقتی این دوستش اومده یکسر درحال مشروب خوردنن و اینطرف اونطرفه رفتارشم اینطوری شده بعدم گفت میخوام مشروب بخورم حالمو بد نکن خدافظ.
از اینکه بهش زنگ زدم پشیمون شدم از اینکه این مدت حالم براش بد بود هم پشیمون شدم اصلا دیگه این ادم نمیشناسم