پارت 108
سپهر هیچی نگفت در جوابم
ولی حقیقتا دلم براش سوخت
اونم مرد بود و نیازهایی داشت
9 ماه حاملگی هم که هیچ کاری باهم نداشتیم تا همینجاشم چیزی نگفته بود خیلی مردونگی کرده بود
از شهر خارج شدیم که ایست بازرسی جلومون ایست داد سپهر واستاد افسره نگاهی به ما کرد و گفت : خانم چکارته؟ / سپهر عینک آفتابیشو برداشت و گفت : زنمه / افسر : کارت شناسایی هردوتون لطف کنید / سپهر خم شد طرفم و از داشبورد کارت شناسایی برداشت نگاهی به دستای مردونش کردم که آرنجش رو پام بود
سپهر مدارک رو داد افسره اونم بعد چک کردن گذاشت بریم
بهار : سارا هم هست دیگه؟؟ / آره / سپهر دست برد ضبط رو روشن کرد
پارسا گریع کرد که دست بردم ضبط رو کم کردم و به پارسا شیر دادم