سر شب تو یه کوچه صدای جیغ زدن شنیدم رفتم تو تراس یه مرد که همسر خانم بود دائم میکشیدش که بیا بریم دستشوگرفته بود و تمنا میکرد بیا بریم
اما اون زن💔💔 فقط میگفت برو برو نمیخوامت نمیخوام ببینمت محکم دست هاشو از تو دست مرد میکشید محکم میزد به سینه شوهرش میگفت ولم کن نمیخواد برو من نمیخوامت یکم از حال رفت و مرد ه از پشت دستاش رو حلقه کرد دورش که نیوفته زنه شالشو مرتب میکرد که سرش لخت نشه شوهرش گفت تو مه با چاقو زدیش بیا بریم دیگه ...
من نمیدونم دقیقا موضوع چی بود حدس میزنم چیزی جز خیانت یک زن رو انقد بهم نمیریزه 💔چقدر یاد خودم افتادم
قلبم که شکست یا تمام وجود نمیخواستمش
نمیتونم غم و توضیح بدم به قول معروف لازم نیست غمرو برای کسی توضیح داد همین مه خودت بفهمی کافیه
دلم میخواست پیش اون دختر بودم هر چه میگفت میگفتن من هم همینطور عزیزم
موضوعی ک برام جالب بود این بود وقتی مرد ها مقصر باشن نه تنها دست بلند نمیکنن بلکه به دست و پا هم میوفتن
هیچوقت نتونستم درک کنم اگه زن و زندگیزو دوست دارن چرا خیانت ؟
واگر خیانت چرا زن؟
چندین ساله با این غمبزرگزندگی میکنم خیلی طولانیه خیلی
هیچوقت قرار نیست از یادم بره؟
تا می قراره اشکبریزم؟
چقدر دلم برای اون دختر میسوزه الهی براش بمیرم میدونم چه حالی داره امشب💔