یادمه اون موقع ها که تازه قرار بود برم دبیرستان، با بابام تو راه بودیم که بریم مدرسه جدید ثبت نام کنم. تو ماشین بابام داشت نصیحتم میکرد که دیگه الان یه سر و گردن بزرگ تر شدم و به هر حال باید کمتر گیج بازی دربیارم حواس پرت نباشم و بتونم یکم خودم و جمع و جور کنم. من فقط منتظر بودم حرفاش تموم شه که بگم عکس پرسنلیم از دستم افتاده لای درز صندلی ماشین، تازه داشتیم دنبالش میگشتیم که همون لحظه گوشیمم از دستم افتاد رو خیابون، گلسش به هزار تیکه نامساوی تقسیم شد.