بی نهایت استرس دارم نمیدونم چراااا..
دوروز دیگه عروسی دخترداییم شهر دیگه..
همسرم مرخصی نداره نمیتونه بیاد من باخانواده خودم میرم..همسرم همون روزعروسی میاد.
دقیقا توهمین زمان مادرشوهرم نوبت دکتر داشت اومده شهر ما وخونه ما..بنده خدا کاری با من نداره که بمونم پیشش ونرم عروسی..اتفاقا میگه برو..قراره همون روز عروسی باشوهرمن بیان..
تااینجا مسئله ای نیست.
مشکلم اینجاست از صحبت های مادرشوهرم پشت تلفن متوجه شدم برای اینکه تنها نباشه به خواهرش یعنی خاله همسرم که توهمین شهرگفته بیاد پیشش..
من اصلا ازاین خانم احساس خوبی نمیگیرم وهمیشه سعی کردم ازش دوری کنم..به همسرمم گفتم دلیلی نداره وقتی من نیستم مادرشوهرم مهمان دعوت کنه..
خالشون به ظاهر آدم ساده ای اما به شدت سیاست داره..ویه دختر همسن من داره که همیشه درتلاش بیارتش خونه ما..ازاوناست که خودشو میزنه به اون راه..مثلا تاحالا چندین بار اومده خونه مابعد دفعه بعد کع میاد میگه دستشویی کجاست؟؟یا خونتون چندتا اتاق خواب داره؟؟.نمیدونم چطور توضیح بدم براتون ولی خودشو به خنگی میزنه..
بارها بعدازرفتنش ازخونمون گشتم ببینم دعایی چیزی نباشه🥺
دلم نمیخواد بیاد اینجا ..به همسرمم گفتم گفت فکر نمیکتم بیاد ولی اگه خواست بیاد هم که نمیتونم جلوشو بگیرم..
چیکار کنم؟؟