یه روز روباهی توی حادثهای دمش رو از دست داد! رفت پیش گلهاش و بقیه روباها بهش خندیدن و گفتن: پس دمت کو؟!
برگشت گفت: اتفاقا از روزی که دم ندارم، خیلی راحتترم، انگار دارم پرواز میکنم!
یه روباه ساده لوح از بین گله، رفت و دمش رو قطع کرد! اونقدر درد داشت که رفت پیش روباه دم بریده و گفت: پس چیشد، تو که میگفتی راحت میشیم!
روباه دم بریده گفت: هیچی نگو! اگه گله روباهها بفهمن بهمون میخندن، تو ام برو و بگو آزاد و راحت شدیم.
داستان به جایی رسید که انقد دم بریدهها زیاد شدن که اگه روباهی دم داشت بهش میخندیدن.
این حکایت خیلی آشناست! این روزا به آدمی که داره سالم زندگی میکنه، به عشقش وفاداره و... میگن عقب مونده، چون دم بریدهها زیاد شدن!