داستان واس ده سال پیشه
من یکی از فامیلامو خیلی دوس داشتم از بچگی
بعد بهم گفت دوسم داره من داشتم بال درمیاوردم
نزدیک کنکورم بود یه مدت که حرف زدیم یهو دیگه جواب پیامو زنگامو جواب نداد
اصلا بیرونم نرفتیم فقط تلفن و پیامک
ازون روز به بعدم دیگه تو جمعای فامیل تا جایی که میتونست نیومد
من ولی همیشه رفتم
منم کنکور و گند زدم با اینکه درسم واقعا خوب بود
اون پسر این سالها همش هرز پریده و رابطه داشته با چن نفر
تا این اواخر زیاد می بینمش
مامانشم از جریان ما کامل خبر داشت فک کنم
بعد تو فامیل همش حرف ازدواج نکردن منه و خیلی مسخره میکنن و میخندن بهم
اون پسر هم خیلی خوشگله هم فوق العاده پولدار
و مادرشم چنبار علنا پولشو کوبیده تو صورتمون و کوچیکمون کرده
حرصم میگیره که زن خوب و خوشگل و پاک میگیرن واسش و تا مدت ها باید پز بدن
حس میکنم قلبم طاقت نمیاره
خیلی تحت فشارم واس این موضوع