۲۷ سالمه ی برادر حیوون دارم ک ۶ سال از من کوچکتره بیمار روانی بگم نمیذونم چی بگم
عذابم داد عذاب
زندگی عادی و نرمال و از من گرفت
بی دلیل حمله ور میشد زورم نمیرسید بهش من ۴۰ کیلو ام
و دااااااااائم ب من میگفت ترشیدع ترشیده مایه ننگ
حتی ی بار پیش شوهر خواهرام میگفت بلند بلند ترشیده
پدر مادرم هم پیرن و زورشون دیگه نمیرسه بهش
هم پسر دوستن .....
ب قدری من عذاب کشیدم و دلم شکسته شد ک خدا میدونه
الانم ازدواج نکردم ( ب هیچ وجه ازدواجم جور نمیشه )
تنها زندگی میکنم از دستش خونه جدا گرفتم
( با خقوق خودم و کمک بابام)
نمیدونم واقعا همیشه میگم اگر خدایی وجود داره باید این حور ادما تقاص بدن وگرنه عدالت خداو...همش کشکه