چند وقت پیش درموردش شنیدم و راستش حس میکنم برای خودم اتفاق افتاده و نمی دونم شاید شما یا اطرافیانتون تجربه اش کرده باشید اما نسبت بهش آگاهی نداشته باشید
واسه همین اطلاعاتی از جانب "هوش مصنوعی" در این مورد،واستون می ذارم تا بفهمید در مورد چی دارم حرف می زنم :
وقتی از مرگ روانی صحبت می کنیم منظورمون مرگ بیولوژیکی یا توقف ضربان قلب نیست،بلکه از دست دادن جوهر زندگی در یک موجود زنده است
حالا این مرگ رو در سه مرحله کلی بررسی می کنیم :
مرحله اول،از دست دادن خود : همهی ما ویژگی های شخصیتی و علایقی داریم (مثلا خود من به شخصه عاشق ادبیاتم و تحلیل موضوعات مختلف) اینا در اصل من رو شکل می دن،اما وقتی مرگ روانی رخ می ده این "خود" دیگر برام معنایی نداره.
در این حالت فرد احساس می کند که یک خلا بزرگ در مرکز وجودش هست،او دیگر نمی تواند با خودش هم صدا شود.انگار که یک پوسته باقی مانده که در آن حرکت می کند،اما آن منِ اصلی جایی در گذشته یا در اعماق تاریکی گم شده است.این دقیقا همان چیزی است که ممکن است در لحظات اوج افسردگی یا تروما حس کنید : من هستم،اما حس نمی کنم که هستم!
مرحله دوم : مرگ معنا و احساسات
در مرگ روانی دنیای رنگی تبدیل به یک فیلم سیاه و سفید بی روح می شود
نه فقط شادی،بلکه غم هم رنگ می بازه
تمام فعالیت هایی که قبلا لذت بخش و هدفمند بودن مثل پودر خاکستر بی ارزش و پوچ به نظر می رسن
در این مرحله فرد در یک نوع انجماد عاطفی فرو می رود.
مرحله سوم : مرگ اراده و انگیزه
وقتی فرد دیگر احساس نمی کند که می تواند روی زندگی اش تاثیر بگذارد در واقع دچار مرگ اراده شده است
او تبدیل به یک مفعول در زندگی خودش می شود یعنی زندگی است که اورا حرکت می دهد نه او که زندگی را هدایت می کند او فقط اطلاعات را تحمل می کند نه اینکه آنها را تجربه کند.
* چرا این اتفاق می افتد؟!
مرگ روانی معمولا یک تصمیم ناخودآگاه برای بقا است
وقتی درد روانی(از تروما اضطراب یا فشار بیش از اندازه)آنقدر زیاد می شود که سیستم عصبی نمی تواند آن را تحمل کند مغز برای محافظت از خود تمام سیستم احساسی و معنایی را خاموش می کند.
پس مرگ روانی،درواقع یک خواب بسیار عمیق و اجباری برای فرار از یک بیدار بسیار ترسناک است.
* مسیر بازگشت (Resurrection)
برخلاف مرگ بیولوژیک،مرگ روانی برگشت پذیر است اما بازگشت با فکر کردن اتفاق نمی افتد.با احساس کردن دوباره اتفاق می افتد.