از صبح دارم کار میکنم و برا شوهرم الان سفره انداختم شغلم و تخم مرغ ابپز و مرغ و سیب زمینی سرخ شده و برنج
تا ببره سرکار و صبحونه هم خونه بخوره
ولی یه مرد بداخلاق اخمو جلومه همیشع
خیلی خوب بود تا اینکه معتاد قرص شد
الان از خودش بدتر نیست
کافیه یه وعده غذا نخوره انقدر ادا حال بدا رو در میاره از تهوع و...حتی به بیمارستان میکشونتم
مادرش هم از تیکه از خجالتم در میاد همیشه که بچم از بس هیچی نخورده معدش خراب شده درد میگیره بیمارستانی میشه
الکی میگه
من هرروز غذا میپزم،مگر اینکه یه روز تو هفته از حجم بالای کارا دورتر اماده بشه و نتونه ببره
این همه به خونه و زندگیم میرسم ولی برای یه ادم اشتباهی
چی میشد الان یه مرد خوش اخلاق اهل کار و زندگی کنارم بود و زحمتام حیف نمیشد
همین الان گفتم برو بخور سر سفره ناهارتم ببر با اخم سرتکون داد بالا
باید بلند بشم حتما براش بکنم تو ظرف همشو تا ببره و با نازخریدن راضیش کنم ببره
وگرنه شب میاد از استفراغ و حالت تهوع و بیمارستان
دست خودم نیس اشکام هی خودشون میریزن
یه دکتر بهم گفت اینا همش بهونه هست بخاطر مصرف قرص از کبدشه این علایم و اگه همینطوری پیش بره به زودی از کار میفته
چندروز پیش خواستم به مادرش بگم جریان مصرفشو گفتم قول بده به کسی نگی یه چیزی بهت بگم
گفت بهم نگو
فکر میکردم بی خبره ولی گویا همه چیو میدونه
چون زن خیلی کنجکاویه و محاله یه چیزی رو بخاد ندونه مگر اینکه به ضررش باشه
خواستم بهش بگم یه فکری به حالش کنن تا اگه دور از جون روزی طوریش شد نگن چرا نگفتی کمکش کنیم
ولی حتی نگذاشت از دهنم بیاد بیرون گفت بهم نگو
فردا دور از جون طوری هم بشه کردن نمیگیره که من میخاسم بهش بگم و خودش گفته نگو
چون قبلا جریانات مشابه برامون پیش اومده مثلا ما بی خونه شدیم گفتیم میایم چندماه خونه شما گفت نه اینجا نیاین بعد رفتیم خونه مادرم
بعد به همه گفته بود عروسم الکی میگه اصلا به ما نگفته که بیایم خونه شما و دروغ میگه که من گفتم نیاین
بچمو ازم دور کرده برده خونه ننش
الکی ابرومونو برده
همه هم محله ای ها پشت سرم حرف میزدن اونزمان
یادمه همسایه مادرشوهرمو دیدم سلامش کردم روم اخم و تخم و پوزش چرخوند رفت جواب سلامم هم نداد