در این روزهای مبهم، گویی در کالبدِ منی که دیگر نمیشناسم دمیده شدهام؛ غریبهای که در میانِ تمامِ منها پرسه میزند. همه چیز از دستانم رها شده و من، در میانِ انبوهِ آرزوها و اهداف، تنها با خلأِ تلاش روبرو هستم.
عجیب است... تمام ابزارها و مسیرها پیش روی من است، اما آن نیرویِ درونی برای جنگیدن، آن همتِ برخاستن، در من خوابیده است. تماشایِ تکاپوی دیگران، زخمی بر دلِ من مینشاند؛ میپرسم چرا آنها میتوانند و من نه؟ مگر من از آنها چیزی کم دارم؟ آری، من هم عقل دارم و هم آرزو، اما کلمهی «تلاش» در واژگانِ من، رنگ باخته است.
آرزو داشتن ساده است، اما راه رسیدن به آنها، در گروِ جراتِ جنگیدن است؛ جراتی که امروز، در من گم شده است...»«در سکوتِ این شبها، صدایی در اعماقِ وجودم برخاست؛ فریادی که بر دیوارههای قلبم میکوبد و از من میپرسد: "کجایی؟"
همه منتظرند؛ از نگاهِ پر از امیدِ خانوادهام گرفته تا لبخندِ آشنایان. اما من، در میانِ این همه امکانات و راهنما و برنامه، در میانِ این همه سختیِ کشیدنِ مادرم و فداکاریهای پدرم، در میانِ این همه فرصتِ طلایی، در لبهی تردید ایستاده بودم. اما امروز، این تردید را به خاک میسپارم.
آیا میخواهم پاسخِ تمامِ این هزینهها، تمامِ این چشمانتظارها و تمامِ این سالهای زحمت را با حسرت و عقبماندگی بدهم؟ هرگز! من با خود و با آیندهام در جنگ هستم. زمان در حال گذر است و من نباید اجازه دهم، آیندهای که میتوانستم بسازم، از دستم برود.
امروز، آن وجدانِ خفته بیدار شد. من با تمامِ توان، با تمامِ ابزارهای مبارزه، این مسیر را آغاز میکنم. نه برای فامیل، نه برای آشنایان، که برای خود؛ برای مادرم که جان کند تا من باشم، برای پدرم که چشمانتظارِ سربلندیِ من است، و برای آیندهای که منتظرِ پیروزیِ من است.
من شروع میکنم؛ با تلاش، با استمرار و با ایمان به اینکه: "اگر من نرسم، چه کسی خواهد رسید؟" این فصل از زندگی من، فصلِ برخاستن و رسیدن است.»