بیحجاب بودم آرایش زیاد میکردم با نامحرم صحبت میکردم هیچ علاقه ای به اهل بیت نداشتم نمیتونستم درک کنم که بعضیا چرا میرن کربلا میگفتم خب همون پولو بدین برین شمال یا کیش بگردین این کارا چیه خلاصه نگم که خیلی گناه داشتم خیلییییی💔
تا اینکه یبار ی خواستگار اومد برام به اصرار بقیه رفتیم بیرون که صحبت کنیم و خب منم چادری نبودم و اون پسر خیلی مذهبی بود
منی که به زور رفته بودم انقدر دلمو به این پسر به ارامشش به مظلومیتش باختم که نمیدونم چیشد از خودم و کارایی که میکردم خیلی شرمنده شدم هی میرفتم پیش شهدا گریه میکردم اما انقد گناه کرده بودم که حرفی برای گفتن نداشتم فقط گریه میکردم
تصمیم گرفتم چادری بشم وضع مالیمونم خوب نبود به شهدا توسل کردم گفتم این چادر برای من جور بشه و یه خانمی لطف کردن برای من چادر گرفتن🥲❤️
من به ی آقایی مدیون بودم ایشون بهم پیام میدادن و میگفتم بهش مدیونم نمیتونم بلاکش کنم نامردیه همونجا به خودم گفتم من میخوام از گناهام دست بکشم ولی این یکیو چیکار کنم من نمیتونم بلاکش کنم شاید باورتون نشه به جان مادرم راست میگم خود اون آقا دو روز بعدش اومد بهم گفت من خواب حضرت زهرا رو دیدم ایشون بهم گفتن که تو و این دختر بهم نمیرسید پس دست از سر دختر من بردار
بعدش اون آقا اومد بهم گفت من دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم خیلی ترسیده بود میگفت حضرت زهرا تو خواب بهم گفته که فرصتم کمه و برو دیگه بهتره باهم حرف نزنیم
اونجا بود که فهمیدم راه درستیو انتخاب کردم
اون پسری که اومده بود خواستگاری بخاطر بی حجاب بودنم منو رد کرد ولی خب باعث شد من زمین تا آسمون تغییر کنم
بعدش یکی دیگ اومد خواستگاری از لحاظ مالی و این چیزا عالی بود با اینکه میدونستم اصلا مذهبی نیستن اما با چادر رفتم برای صحبت کردن و برامم مهم نبود نتیجش چی میشه چون من چادری شدم دیگه و علاقه شدیدی به شهدا پیدا کردم همیشه بهشون توسل میکنم و نتیجشم میبینم خداروشکر خیلی بهم آرامش میدن
ولی خب چیزی که هنوز تغییر نکرده علاقه ی من به همون پسریه که باعث شد من تغییر کنم:)))
هنوز امید دارم ی جایی اتفاقی ببینمش و ببینه که منم دختر حضرت فاطمه شدم امید دارم که برگرده🥲خیلی دلم میگیره بهم میگند چطوری ممکنه با یکبار دیدن اینجوری دلتو ببازی ولی خودمم نمیدونم چی باید بگم💔