عزیزم من دیروز کلاس داشتم پیام داد کجایی گفتم کلاسم اصرار کرد دوباره امد دیدتم باز برام ۳ تا شاخه گل گرفته بود
یه چیز بگم خیلی سخته برام حس میکنم نمیتونم وایساد بغل رفت ابمیوه سفارش داد امد نشست نگام میکرد حس خفگی بهم دس داد دلم میخاس زار زاز گریه کنم همونجا . جوری ک خودشم متوجه شد گف چیزی شده خسته ای همش ب این فک میکردم نمیتونم با این باشم حس غریبگی و حس خیلی بدی داشتم ...
اخر شب رفتم از جلو خونه مجردی اون رد شدم نور کم روشن بود چراغ خاب زده بود فک کنم یکی پیشش بود چون هر موقع منم میرفتم فقط چراغ خاب میزد
چرا اون منو دوس نداشت چرا من جز اون نمیتونم هیچکسو دوس داشته باشم ... چقد بهم ریختم نمیدونم چیکار کنم