این نامه رو مینویسم چون حرفهایی هست که باید گفته بشه، حتی اگه فقط برای خودم باشه.
با خیانتت، به خودت آسیب زدی. به روح و روان خودت. به انسانیت خودت. به من ربطی نداره..
میدونی چرا؟ چون تو با اون کار، نه فقط به من، به خودت خیانت کردی. به اون آدمی که فکر میکردی هستی. به ارزشهایی که ادعا میکردی داری. به اعتمادی که بهت شده بود. تو یه تیغ کشیدی، ولی تیغ اول خودت رو زخمی کرد. و من، سالها فکر کردم این زخم مال منه. ولی نیست. این زخم، مال توئه.
من از خیانت تو زخم خوردم. ولی زخم من، با مرهم خوب میشه. زخم تو، با هیچ مرهمی خوب نمیشه، چون تو هنوز نمیخوای ببینیش. تو هنوز داری فرار میکنی. از خودت، از کاری که کردی، از آدمی که شدی.
و یه چیز دیگه: تو منو از چشم خودت انداختی؟ نه. تو خودت رو از چشم من انداختی. و این فرق داره. من بهت اعتماد کردم، و تو شکستی. من کنارت موندم، و تو خیانت کردی. من با بیماری و بچه جنگیدم، و تو یه جای دیگه دنبال چیزی بودی که تو خونه پیدا نمیکردی.
ولی بدون: من دیگه منتظر نیستم. منتظر عذرخواهی، منتظر تغییر، منتظر فهمیدن. تو راه خودت رو رفتی، و من راه خودم رو میرم. و اون راه، از تو جدا میشه.
من به خاطر بیماری و بچه موندم. ولی این موندن، به معنی بخشیدن نیست. به معنی فراموش کردن نیست. این موندن، فقط یه وضعیت موقته. و یه روز، من آزاد میشم. و اون روز، تو میفهمی که چه چیزی رو از دست دادی.
ولی تا اون روز، یه چیز رو بدون: من دیگه بهت اعتماد ندارم. شاید هیچوقت نداشته باشم. ولی یه چیز رو میدونم: من ارزش اعتماد رو دارم.. ارزش دارم کنار کسی باشم که بهم ارامش بده نه ترس و نا امنی..
این نامه رو مینویسم که خشمم رو خالی کنم. نه که تو رو محکوم کنم — که خودم رو آزاد کنم.