یک شب با دختر های فامیل خونه مادربزرگم بودیم
بعد شب بیدار مونده بودیم با هم حرف میزدیم
من بهشون گفتم
وایییییی بچه ها من خیلی خیلی شوهر آیندم رو دوست دارم حس میکنم عاشقشم 😅🤣
بعد دختر فامیلمون گقت وای منم همینطور خیلی دوسش دارم عاشق شوهر ایندممم میمیرم براش
اون موقع با هیچکس نبود
بعد چند شب پیش مراسم نامزدی همین دختر بود
یعنی خدا میدونه 😂
پسره رو پنجاه بار ماچ کرد
وسط رقص وسط صحبت کردن وسط غذا خوردن
مدام بوسش میکرد
خیلیییییییی بامزه بود