سلام دوستان ، یه کمک میخوام ازتون، شاید بعضیاتون یادتون باشه من، خلاصه بگم، بعد کلی راز و نیاز با خدا بعد از دلشکستگیم ی خواستگار خوب برام اومده، داداشم همچنان شلنگ تخته میندازه، شب خواستگاریم پاشد رفت بیرون بعد از احوال پرسی، اصلا واینساد پیش مهمونا،بهشون توهین کرد،همش میترسیدم ب هم بخوره، اما زیاد متوجه نشدن چرا رفت، پسره گرفته شد اما ب رو خودش نیاورد، داداشم حالا با هممون قهره، همش میگفت تا چند ماه خواستگار راه ندین، منم ۲۶سالمه، دارم احساس خطر میکنم ک تنها بمونم، داداشم ۳۲سالشه خودش شرایط ازدواج نداره همش میخواد واس منم ب هم بزنه،حالا واس بله برون میترسم ی کاری کنه ب هم بخوره، توروخدا چیکار کنم؟؟؟ دارم ب خودکشی فک میکنم ، اگ اینم ب هم بخوره دیگه خودمو میکشم.چیکارکنم دوستان؟ اگ اونشب نیاد یا بیاد و بره یا خلاصه بهشون بر بخوره من چه خاکی بریزم سرم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.