بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.همه تن چشم شدم خیره بدنبال توگشتم.شوق دیدارتولبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم!یادم آید تو به من گفتی ؛ازین عشق حذر کن .لحظه ای چند برین آب نظر کن...آب آیینه عشق گذران است...تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفرکن...
من به تو گفتم؛حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم....نتوانم