بابام انگار مریض احواله.کنترل اعصاب نداره.بیشعوره داداشم اوتیسمه.بعد این بچه ی فندک رو گم کرده تو خونه انداخته این ور اون ور حالا نیست.بعد سیلی زده ب بچه ک چرا گم کردی انگار اون میفهمه.همش ارزوی مرگشو دارم چله برداستم ک بمیره بابام .اگ سقط شه.تو عزاش کیل میکشم دفن زن میارم.خب بچس انداخته کنار پیدا میشه مال دوسته