سنگین است... خیلی سنگین است بارِ بستنِ باری که میدانی بازگشتی پشت سرش نیست.
آدم گاهی وقتها از شدت ماندن میسوزد، و چارهای جز رفتن ندارد؛ رفتنی که صدای بسته شدن درش، تا ابد در گوش جان زنگ میزند.
میروم... با پاهایی که به زمین دوخته شدهاند،
و دلی که تکهتکهاش را پشت سر جا گذاشتهام.
میروم تا مبادا حضورم، سنگینیِ این سکوتِ تلخ را بیشتر کند...