امشب اومدم از مطب دکتر پایین خیلی خیابون خلوت بود یک لحظه ترسیدم نمیتونستم برم توی پارکینگ ماشین بردارم اصلا تاریک تاریک بود همینجور داشتم به شوهرم میگفتم بیا اصلا نمیتونم برم یک دفعه دیدم یک پسر جوان خانمش آورده بود دکتر گفت شما هم مثل خواهر خودم بیا من میرم ماشینت درمیارمش.
واقعا از ته دل براش عاقبت بخیری خواستم نمیشناسمت
ولی ایشالله خدا هر دری توی این زندگی. هستش به روت باز کنه امیدوارم هر دعا عاقبت بخیری که این دنیا داره نصیب بشه واقعا اون لحظه وحشت کرده بودم تمام وجودم ترس گرفته بود
خدایا این پسر خانواده بچش زنش زیر سایه بزرگیت نگه دار