عجیبترین تضادها، تویِ برخوردِ آدمهاست؛ وقتی میبینی یه نفر با تمامِ دنیا با لبخند و صمیمیت حرف میزنه، اما با تو، با اون سردیِ سنگین و اون نگاهِ قضاوتگر برخورد میکنه... انگار اون آدم، تنها استثنایِ سردیِ اون آدمه.
من همیشه سعی کردم در میانهی سرمای تو، گرمای خودم رو حفظ کنم؛ اما یاد گرفتم که آدم نمیتونه در زمستونی که هیچوقت تموم نمیشه، زندگی کنه. دیگه بحثِ خواستن یا نداشتن نیست؛ بحثِ اینه که من دیگه جائی برایِ ماندن در این سکوت و سردی پیدا نمیکنم.