از خودمو زندگیم راضی نیستم
مشکلات خانوادگی از طرفی
بی کاری و نداشتن درآمد از طرفی
نداشتن یه پارتنر خوب یا یه همراه خوب
دانشگاه هم قوز بالا قوز
وقتمو گرفته حتی نمیتونم کار کنم
من این وسط گیر کردم
بعد وقتی خوشبختی های ذیگرانو میبینم تازه میفهمم چقدر از خوشی های دنیا عقبم
مثلاً حتی نمیتونم یه شامپوی خوب بخرم چون میگم باید پولهای ذخیره بشه
بعد استادمان میاد کلاس مثلاً میگه که امروز تولد دختر منه و تالار گرفتم و مهمانها آمدند و فلان و بهمان و فلان تدارکات یا میگه من ۶۵ میلیون فقط دارم مهدکودک
اینها باعث میشه من فکر کنم که دخترهای مردم ببین چقدر خوشبختم ببین چه خانوادههایی دارند چه پدرهایی دارند بعد خانواده ما اینطوریه که ما فراری هستیم و اصلاً رنگ پول از نزدیک حس نکردیم 🤣😫😫😫
اونوقت من تو عمرم تولد نگرفتم
تنها چیزی که میخوام این بود که ای کاش وقت من آزاد بود میتونستم حداقل کار کنم و پول در بیارم ولی متاسفانه دانشگاه رفتن همینا هم از من گرفته
یاب از طرف انصراف هم بدم باز ممکنه ضرر کنم
و واقعاً ادامه زندگی روز به روز به شدت برام سخت میشه حتی کلاسهامو با احساس بیزاری میرم میشینم که اون واحدو پاس کنم