با دوستم دعواشون شده بود منم خبر نداشتم از در خونش داشتم میرفتم یه در زدم حالش بپرسم بعد راجب یه چیزی هم ازش نظر بخوام داشتیم احوال پرسی میکردیم شوهرش اومد گفت دم در ریدن برات گوه کی و میخوری گمشو خونه به رفیقاتم بگو نیان دم در خونمون منم چون هنگ کرده بودم لال شدم اون رفت منم خداحافظی کردم اومدم خونه ولی سرم تیر میکشه چرا جواب ندادم یا همین رفیق خرم همش میترسه یکی شوهره تحفش و بدزده کاش بیان ببرنش برنگرده ...من دوستم و خیلی دوست دارم خانمیه ولی دیگه هرگز نمیخوام ببینمش