وقتی پیش بابام بودیم اصلا کار نمیکرد همش باید غصه پول میخوردم حتی نمیتونستم یک بستنی بخرم
به بابام میگفتم پول نیست کار کن دعوا مون میکرد
تا اینکه مادرم طلاق گرفت
اینقدر بابام مشکل داشت من حتی نمیتونستم تو خونه درس بخونم کتاب میدید تو دستم مسخرم میکرد
هیچی همه رفتن دانشگاه منم مامان بابام طلاق گرفتن
دوسال پشت کنکور آمدم یکسال نیم با یک پسر رفتم تو رابطه اصلا نفهمیدم چیشد چی رفت خانواده ها اطلاع داشتن این آقا پسر برای اینکه منو از دست نده اومد پرده منو زد منم ولش کردم اومد دنبالم الآنم هنوز دنبالمه بهم میگه تو هر چیزی ازت بر میاد همش میزاری میری
اصلا دوستش ندارم فقط وقتی کنارشم با رفتارش منو تحت تاثیر قرار میده همین بس وگرنه حتی در تنگش هم نمیشم دختر دیگ جا من بود افسردگی میگرفت نشستم به زندگیم ادامه دادم الان سه ماه میگذره از اون قضیه روز اربعین بود عهد بستم که دیگه حماقت نکنم اینقدر به خودم رسیدم که الان هیچی منو نمیشناسه همه میگن چقدر تغییر کردی