سلام بچها ی مشورت ازتون میخوام
من ی خواستگار دارم37 سالشه کارش خوبه
من اول ازشون خواهش کردم با پسرشون صحبت کنم اگر دو طرف اوکی بودیم بعد خانواده ها آشنا بشن،اول اوکی دادن ولی بعدش مادر پسر و زن عموش اومدن خونمون ک منو ببینن، یکم صحبت کردن و رسیدن به آقا پسرشون گفتن مادرش خیلی سختی کشیده پسره باباشو تو6 سالگی از دست داده دیگ درسو ول کرده چسبیده به خانواده دوتا خواهرش ازدواج کردن یک برادرش کاناداس اینم که پیش مادرشه، مادرش گفت خونه ما دو طبقه طبقه بالا واس پسرمه پایینم خودمم منم هیچی نگفتم گفتن اگر میخوای با پسرمون حرف بزنی باید با مادرش باهاش باشه یا یکی دیگ بهونشونم این بود که به وقت در و همسایه برات حرف در نیارن و اینک قرارتونم تو حرم باشه 😐😐😐😐😐😐
حقیقا یکم ترسیدم ازشون اول اینک حس میکنم این پسر ادای دین نسبت به مادرش داره و اینک این مادر بشدت با پسرش وابسته س چون اونیکی خارج از کشوره و بدتر از همه اینک انگار خودش نمیتونه تصمیم بگیره که قراره یکی رو کنار ما بزارن انگار باید از هفت خان رستم رد شم
با چنین چیزی تا حالا رو به رو شدین من چیکار کنم