خودشون که چیزی ندارن هشتشون گرو نه شونه
همون یکم مال و اموالی که دارن گذاشتن واسه برادرم!
چون اون پسره و من دختر
خانواده شوهرم که وضع مالیشون یکم بهتره، خانواده من همش تو خونه راجب اونا حرف میزنن که از کجا میارن و فلان قدر درامد دارن و ....
مامانم که میگه به شوهرت بگو ماشین باباشو بفروشه برات طلا بخرن
بابام میگه یکی از خونه هاشونو بفروشن برات خونه بهتر بخرن
واقعا نمیفهمم فازشون چیه
خودشون موقع خریدن خونه هزار تومن بهمون کمک نکردن
انتظار دارن خانواده همسرم دار و ندارشونو بفروشن حای شده برن مستاجری که برای من خونه بهتر بخرن
من چند تا از طلا هامو برای خرید خونه دادم
مامانم همش میگه مجبور نبودی طلاهاتو بدی که ، به خونه سطح پایین تر قانع میشدی
یا اینکه پدر شوهرت یکی از خونه هاشو میفروخت برات خونه بهتر میخرید
در حالی که ۹۰ درصد جهیزیه من هنوز کامل نیست مامانم همش میگه طلاهامو بفروشم واسه پسرم طلا و سرویس طلا بخرم واسه آینده ش(در حالی که ۷ ۸ سال تا سن ازدواج برادرم مونده)
همیشه در همه مراحل زندگی با طرز فکر محتاطانه شون منو عقب کشیدن و هر موفقیتی که به دست آوردم، علاوه بر تلاش، واقعا با خانوادم که منو دست کم میگرفتن و مسخره میکردن، جنگیدم تا تونستم به اونجا برسم....
الان با بابام دعوام شد سر همین موضوع. گفتم خب تو یکی از خونه هاتو بفروش جهیزیه منو کامل بخر
طرز فکرشون ابتدایی و زنگ زده ست ولی خودشون فکر میکنن هیشکی بیشتر از خودشون حالیش نیست
خیلی ناراحتم
دوستشون دارم ولی واقعا نمیتونم درک کنم که چرا بهم حسادت میکنن