چن وقته پیش برای داداشم ی خانومی معرفی کردم،با هم ملاقات کردن،و از هم خوششون اومد،قرار بر این بود طی یک مدت کوتاه خانواده ها با هم آشنا بشن،دختر خانوم ب داداشم گفته بود یکشنبه شب تولد برادر زادشون هست و میارن پارک،داداشمم گفته بود من هم مادر و خاهرام رو میارم ،(قرار بر این بود ک منو دختر خانوم تو پارک بصورت تصادفی ملاقات کنیم و من ایشون رو با خانواده آشنا کنم،)تو پارک هم با فاصله ی خیلی کم ازهم نشسته بودیم خیلی منتظر عروس خانوممون موندیم،داداشم بهش پ میداد ب ی بهونه ای چن قدم بیا اینطرف،اما همش گف نمتونم،بروی داداشم نیاوردیم،اما خیلی ناراحت شدیم،تازه رسیدیم خونه،خسته و کوفته