پارت 106
سپهر : اشکاتو اول پاک کن خوشم نمیاد با گریه شیرش بدی / نمیخوام بچمو بده / گفتم اول اشکاتو پاک کن / باشه پاک میکنم بده بچمو هلاک شد / صدای گریه پارسا رو مخ جفتمون بود پارسا رو از بغلش گرفتم و دوباره بهش شیر دادم که آروم شد
سپهر پا شد یه دستمال برداشت و نشست کنارم و گوشه لبمو پاک کرد سپهر : بهار من دوست ندارم اذیتت کنم لطفا توأم پاپیچ من نشو / با بغضی که سعی میکردم قورتش بدم گفتم : مهم نیست هرکار دوست داری بکن فقط سر حرفت بمون و 2 سال دیگه جدا شیم من و پارسا بریم همینو میخوام ازت فقط / خودت میتونی بری ولی من پارسا رو نمیدم / تو غلط میکنی / بچمه/ بچه منم هست / سپهر پا شد که گفتم : اذیت نکن سپهر بذار زندگیمو منم بذار تو این منجلابی که هستم زندگیمو کنم / سپهر پوزخندی زد و از خونه رفت بیرون...
1 ماه بعد**
پارسا بزرگتر شد و الان خیلی از کارا رو به راحتی انجام میدادم
با سپهرم آنچنان کاری بهم نداشتیم در حد غذا.. پارسا...
سپهر طبق همیشه شیفت بود و ظهر میومد منم داشتم شامی درست میکردم
که اومد سلام کردم که جوابمو داد
گرسنمون بود غذا آوردم و داشتیم میخوردیم که سپهر با دهن پر گفت : بهار وسایل آماده کن میخوام ببرمت ماه عسل / بعدشم نیشش باز شد که اخمی کردم و گفتم : خودتو مسخره کن / نه جدی میگم میخوایم بریم خونه عمه ایران / عمه ایران چرا؟ با کی میریم؟ / عروسی دخترشه ماهم باید بریم خونشون گیلانه بخاطر همین چند روزی میریم اونجا / کیا هستن؟ / خانوادم / یعنی با خانوادت بریم مسافرت / آره / چی میدونستم چی بگم تو شوک بودم....