داشتم گریهمیکردم اومدم توی سایت درد و دل کنم دیدم تاپیک پربازذید باهمین مضمونه ولی حیف قفل بود
من سرکار صبحانه و ناهار میخورم، بابام امشب بهم میگفت دیگه اونجا غذاتو میخوری خونه شام نخور توی هزینه ها صرفه جویی شه، دقیقا احساس سربار بودن میکنم رفتیم بیرون هرچیزی میخواستیم بخریم میگفت خودت بخر خرجت با من نیست
خانه سازمانه بهمون قراره بدن ولی رنگشو خودمون داریم میزنیم یه شهر نزدیک شهرماست و ۲۰ دقیقه تا خونمون فاصله داره امشب شوهرم باهام قهر بود میگفت این چه زندگیه من دارم زنم گرفته خونه خوابیده من دارم رنگ میکنم نمیگه یه شوهر دارم اینجا برم کمکش ( شوهرم خودش تنها توی شهر ما زندگی میکنه و همه خانواده و اقوامش یه شهر خیلی دورن)
اخه من باید هرروز برم کمک شوهرم !؟ جمعه پیشش بودم کمکش قاب پنجره ها رو رنگ کردم
انتظار داره هرروز برم کمکش
چکار کنم بنظرتون😔
با هرکس خواستید ازدواج کنید فقط حواستون باشه وضع مالیش خوب باشه عینه من ویلون و سیلون نشید