ظهر خونه مادرشوهرم اینا دعوت بودم اولش همسرم اینقدر خوب بود بعد سر اینکه چرا تو یکی از گروه هاشون دو نفر دیه عضون و بحث سیاسی میکنن و..و اوقاتش تلخ شد بعد اومدم بغلش کنم بگم چته و. اینا تو اتاقش بود ولی در باز بود گفت نکن کسیه و اینا
من دیگه ولش کردم چون بهم گفت صورت سیاه و بی روحت و.. وقتی اماده شدیم بریم ختم یکی از اقوامشون توراه هم بهم گفت تو هنوز اماده ازدواج نبودی و از عروس شدن فقط عروس شدن فهمیدی و دیدی اوقاتم تلخه چیزی نگفتی دورم نیمدی فقط گفتی چته و تموم و....
و اومدم بغلش کنم گفت دست ب من نزن و صداش بلند کرد
الانم تو ختم یکی از اقوامیم شبم خونه مادرشوهرمم چ کنم چ رفتاری نشون بدم خلقش باز شه و آشتی کنیم