شوهرم گفته تا عید حق نداری بری خونه بابات
از بابام اینا متنفره، تقصیر شوهرم با اونا دشمنی میکنه
هزار جور بلا سرم آورده. کتک زدن، الکل . رفیق باز . قمه کش
یبار اومد در خونمون عربده کشید
پارسال من با دایی م حرف زدم رو بوسی کردم تا جون داشتم کتکم زد گفت تو سر سفره من نان میخوری چرا با بقیه حرف میزنی
الان میگه برو ارث بگیر از بابات من نون مفت ندارم ب کسی بدم
حق ندارم با مامانم حرف بزنم تمام حرفامو با گریه و زاری میزنم میگع خوشم نمیاد باهاش حرف بزنی تو آمار منو میدی
جلو خانوادش منو خورد میکنه همیشه خانوادش خیلی خوبن خودش دیوونه و روانیه
هرچی از خونه بابام میارم همشو میریزه دور میگه دعا ریختین توش در حالیکه اصلا ب این چیزا اعتقاد نداریم
همش بهم طعنه میزنه میگه تو خانه بابات نان نبوده بخوری هی غذا نمیخورین..
همش جنگ اعصاب دارم باهاش
الانم باهاش زندگی میکنم ولی حکم جلبشو دارم نمیدونم کار درستیع دستگیرش کنم یا نه اصلا موندم بخدا
خانوادم همه جوره حمایتم میکنن اما من از تهدیدای شوهرم میترسم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم ک جدا شم یا نه