اگه می دونستی اضطراب چه قدر رنج آور و فلجکننده ست، اون موقع درک می کردی که چرا بعضی آدم ها گاهی ناپدید می شن، قرارهاشون رو لغو می کنن و حتی از آدم هایی که دوستشون دارن هم فاصله می گیرن. می فهمیدی چرا همه چیز رو بیشازحد تحلیل می کنن، چرا کم حرف و ساکت می شن و چرا سعی می کنن انرژی باقی مونده شون رو حفظ کنن.
چون این جا مسئله بی اعتنایی یا رفتار از روی بی میلی نیست، گاهی فقط تلاشی برای دَووم آوردنه.
وقتی دستگاه عصبی ت مدام در حالت آماده باش قرار داره، حتی معمولی ترین کارهای روزمره هم می تونن برات دشوار و طاقت فرسا بشن. اون قدر که حتی، آرامش و آسودگی هم ممکنه برات غریبه به نظر برسن.
اما اینو بدون که قرار نیست تا ابد این طوری زندگی کنی.
اگر مغزت یاد گرفته که همیشه بترسه، پس می تونه دوباره یاد بگیره که احساس امنیت کنه.