از این که اینقدر شکننده ام متنفرم
از این که با یه کلام، با یه نگاه، یا حتی
یه تغییر لحنِ ساده، همه چیز درونم آوار میشه.
از این حسگرهای لعنتیِ درونم که
هر چیزی رو صد برابر عمیق تر از بقیه حس میکنن و
روحمو میکشن
دلم می خواست یه تیکه سنگ بودم؛
بی تفاوت، کور و کر نسبت به همه چیز.
خسته ام از این که هر روز باید تکه های شکسته ی
خودم رو بند بزنم تا مبادا کسی بفهمه
از درون چقدر پودر شدم..
خسته ام از خوبم های الکی که مثل یه ماسک
روی صورتم میزارم تا همه چیز آروم به نظر برسه
خسته ام از نقشِ آدمِ قوی رو بازی کردن
کاش واقعا قوی بودم
کاش واقعا همون چیزی بودم که بقیه میبینن
کاش...