ابن سیرین شاگرد بزاز بوده بعد نگو یه خانومی عاشقش شده و به قول امروزی ها کراش زده روی این جوانک بزار که روح ابن سیرین ازین قضیه خبر نداره
خلاصه زنه هم که جمال وزیبایی داشته تو خونش همه چی فراهم میکنه
و به بهانه خرید میره مغازه و خرید زیادی میکنه به صاحب مغازه میگه اره نمیتونم ببرم خونه این همه خرید این جوان زحمتش بکشه
این سیرین هم میره خونه زنه و مثل جریان یوسف و زلیخا . هر چه ابن سیرین میگه ننت خوب پدرت خوب من اهلش نیستم از خدا میگه از قیامت میگه
ولکن نیست زنه
ابن سیرین هم میگه باشه بزار برم دستشویی و میره هرچه کثافت میزنه به خودش درتا پا کثافتی میشه
میره پیش خانومه خانوم میگه برو گمشو و و بیرونش میکنه
به خاطر پاکدامنی که ابن سیرین میکه خداوند علم تعبیر خواب بهش میده
بله اگه پاکدامن باشی خداوند هم هم عزت و ابرو میده هم قص علی هذا