2777
2789
عنوان

✍️🌌💤

1 بازدید | 0 پست

دیشب که با خود خلوت کرده بودم،همنشین من شب بود و شمع و شراب،جامی نوشیدم،با تیغِ قلم بر تنِ کاغذ زخم هایی کشیدم از غمِ خود در دلِ شب.

جامی نوشیدم،خونی گریستم،چشمانم سرخِ خون،لبانم ترِ می،گونه هایم خیسِ اشک،نوشتم و نوشتم آنقدر که کاغذ به زیر قلم جان سپرد و از شدت غمی که بر وی کشیده شده خونین و مالین مرد.

جامی،نوشیدم کاغذی دگر آوردم و خواستم بنویسم که دیدم اشک مجال نمیدهد؛شمع را نگریستم،شب را تفکر کردم،سیاهی آمد، هوا سرد شد، جام افتاد و شکست و قطره های شراب پخش شد.

همچنان شمع میسوخت؛به راستی که شمع چه بیهوده میسوزد،میسوزد و میسوزد تا شبی را روشن کند که انتظار صبح را میکشد،شمعِ بیچاره،پیاله ای آوردم و با شمع،شرابی خوردیم و به حال خود گریستیم،خورشید بالا میآمد،کارِ شب،باشمع تمام شده بود،دیگر نیازی به او نداشت؛شمع سوخت،تمام شد،روز آمد و شب از پیش شمع رفت و خود را به روشناییِ تابندهٔ روز سپرد،چقدر گریستم،چقدرخون!

قلم مرده است؛کاغذ پاره است،لبانم خشک شده اند و گونه هایم هنوز خیس!

بدنم سرد و قلبم بی حرکت،من نیز مرده ام! خود را نگاه کردم،شمع بودم،سوخته بودم تا روشن کنم شبی را که منتظر صبح خویش بود...


به قلم رادیو نپتون

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

تبادل فا ل

marvibaynaz | 1 دقیقه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز