دیشب که با خود خلوت کرده بودم،همنشین من شب بود و شمع و شراب،جامی نوشیدم،با تیغِ قلم بر تنِ کاغذ زخم هایی کشیدم از غمِ خود در دلِ شب.
جامی نوشیدم،خونی گریستم،چشمانم سرخِ خون،لبانم ترِ می،گونه هایم خیسِ اشک،نوشتم و نوشتم آنقدر که کاغذ به زیر قلم جان سپرد و از شدت غمی که بر وی کشیده شده خونین و مالین مرد.
جامی،نوشیدم کاغذی دگر آوردم و خواستم بنویسم که دیدم اشک مجال نمیدهد؛شمع را نگریستم،شب را تفکر کردم،سیاهی آمد، هوا سرد شد، جام افتاد و شکست و قطره های شراب پخش شد.
همچنان شمع میسوخت؛به راستی که شمع چه بیهوده میسوزد،میسوزد و میسوزد تا شبی را روشن کند که انتظار صبح را میکشد،شمعِ بیچاره،پیاله ای آوردم و با شمع،شرابی خوردیم و به حال خود گریستیم،خورشید بالا میآمد،کارِ شب،باشمع تمام شده بود،دیگر نیازی به او نداشت؛شمع سوخت،تمام شد،روز آمد و شب از پیش شمع رفت و خود را به روشناییِ تابندهٔ روز سپرد،چقدر گریستم،چقدرخون!
قلم مرده است؛کاغذ پاره است،لبانم خشک شده اند و گونه هایم هنوز خیس!
بدنم سرد و قلبم بی حرکت،من نیز مرده ام! خود را نگاه کردم،شمع بودم،سوخته بودم تا روشن کنم شبی را که منتظر صبح خویش بود...
به قلم رادیو نپتون