من تو یه جایی کار میکردم روبروش تعمیرکار بود بعد منکه از پنجره بیرونو نگاه میکردم اونم منو نگاه میکرد و ارتباط چشمی داشتیم همش از پارسال بعد دیگه از وقتی جنگ شد سر کارم نرفتم تا یه ماه پیش که دوباره رفتم و اونجا بود باز همون نگاها تکرار میشد که چند هفته گذشت و دیدم نیست دیگه منم بی قرارش شدم و دیگه مجبور شدم رفتم پیجشو از مغازشون گرفتم پیام دادم بهش و اونم گفت که ازت خوشم میومد و فلان خوشحال شدم که پیام دادی از سه شنبه هفته قبل تا دیروز که کلی نبود و منم چند باری زنگ زدم بعد امروز دوباره بهش پیام دادم و خیلی سرد برخورد میکرد زنگ زد و گفت که حوصله رابطه ندارم و منم گفتم که تو میتونستی اینو همون روز که پیام دادم بهم بگی اونم گفت نمیدونستم که حوصلم نمیکشه درمورد دیروزم که نبود گفتش که من دستم بند بود توهم هی زنگ میزدی هی زنگ نزن بعد بهش گفتم که من دوست دارم گفت وقتی حوصله من نمیکشه دیگه دوست داشتنت بی خوده گفتم من چند باری ازت پرسیدم و توهم گفتی دوسم داری گفت من حرف چرت زیاد میزنم(یه همچین چیزی گفت) منم گفتم اوکی پس دیگه پیام نده اونم گفت نه من پیام میدم نه تو و بعدش قطع کردیم.