پدر بزرگ::::
پسرم قصه عشق من و آن ترک جمیل...
14 سالم بود
اولین روز که او را دیدم
اولین روز که او را دیدم
در میان بازار تبریز
نگهم بر نگهش دوخته شد.
چادری ترمه نشان بر سر داشت.
او که دزدید نگاهش را زود
اما من
من هنوز نگهش میکردم...
14 سالم بود
من نمیدانستم
که چرا اینگونه
به مسیر قدمش دوخته است چشمانم.
در شلوغی و هیاهوی میان بازار
لحظه ای هرچیزی؛
من و مردم؛
بازار؛
حالتی ساکن داشت.
قلبم هم.
اما رفت....
من در آن همهمه چند و چقدر بازار؛
رد او را همان دخترک چشم تاتار؛
گم کردم...
بارها رفتم و در کنج و کنار بازار
به امید دیدار؛
بنشستم اما....
نوه::::
پدرم بعد چه شد؟
پدربزرگ::::
من دگر بعد همان لحظه شیرین نگاه؛ ندیدم اورا.
۱۹ سالم شد
با غروری سرکش٬ باد در غبغب و در مست جمال؛
باز دیدم اورا
او همان دخترک زیبا را
آه ای دل.....
دل که ای کاش نبودی اثرت...
من در این لحظه زیبای خیال..
خیال؟
نه واقع!!!
به حیا و لرزش
مست از این دیدار و ..
سرخوش از عشق جلو می رفتم.
اما در یک آن....
باز هم من رد اورا
همان دخترک چشم تاتار؛
گم کردم...
دل من باز در آن همهمه های بازار
با همان دختر رفت...
رفت و من باز در این عشق و خماری ماندم...
اما پسرم
واقع بود؟؟!
دختر چادری ترمه نشان آن روز ...؟
من حقیقی ترین صحنه عمرم دیدم.
من که را می دیدم؟؟؟!