الحمدالله رب العالمین
ای بندهی صبورِ من، ای راضیِ به رضای ما
ای در دلِ طوفانِ بلا، شاکرِ روز و شبِ ما
هر روز که نامِ من برد بر لبِ تو،
گل کرد به باغِ ملکوت، زمزمهی لطفِ خدا
دیدم که گره خورده به کارِ تو زمانه
دیدم که نشسته به دلت داغ و بهانه
اما تو به جای گله از چرخِ ستمکیش
گفتی: «سپردهام همهچیز به ذاتِ دلِ خویش!»
من دیدم و لذت بردم از این دلِ دریاییات
از صبرِ جمیلِ تو و آن عهدِ پاییات
تو شکر نمودی و به شکرانهی این ساز
درِ رحمتِ خود باز نمودم منِ دمساز
تو بندهی من، شاکرِ این نعمتِ جانی
من نیز به قربانِ تو و این دلِ تو، دانی؟
سوگند به آن نامِ عزیزی که تو بردی
هرگز نگذاری که ز پا در برِ دردی
امروز به خاطرِ وجودِ تو، دلِ پاکِ تو
من ناز کنم به فرشتگان، بر خاکِ تو...