یاد همسایه ی خالم افتادم
یه آقای ۵۰ ساله که کلا تنها زندگی میکرد و هیچکس به خونش رفتو آمد نداشت
چن بار خالم اینا از کاراش تعریف میکردن باورمون نمیشد
یه شب اونجا خوابیدم باورت نمیشه از ۱۲ شب شروع کرد تغییر دکوراسیون😐
تا ساعتای دو فقط صدای کشیده شدن پایه ی میزو مبل میومد، بعدشم رفته بود تو حموم زیر دوش داد میزد خدایا کمکم کن😐😐😐