سال ها پیش وقتی دوستم کلاس کامپیوتر میرفت اصرار کرد تا منم ثبت نام کنم . و از اون طریق با همسرم آشنا شدم . جفتمون آدمای تحصیل کردهای بودیم و بچه هم نبودیم من ۲۳ سالم بود و اون ۲۵ سالش .
خلاصه بعد از دو سال تو ۲۵ سالگی و اون ۲۷ سالگی باهم ازدواج کردیم . از همسرم همهجوره راضیام . همیشه تو همهچی صدشو گذاشته ، هرچی خواستم برام فراهم کرده . مهربونه و...
اما این مادرشوهرم از همون اول با روانم بازی کرده تا الان
همش میومد میگفت پسرم قبل تو فلانی رو میخواست اون از تو بهتر بود ...
و امروز هم به همسرم گفت : یادته دخترعموتو میخواستی ... براش خواستگار اومده میخواد ازدواج کنه . من به زنموت گفتم پسرم هنوز مریمو (دخترعموش) میخواد . شاید زنشو طلاق داد بخاطرش...
شوهرمم خیلی دعواش کرد . من که میدونم چیزی بینشون نبوده چون همسرم قبلا بارها برام تعریف کرده که ماجراش با دخترعموش اینطوری بوده که خانواده ها میخواستن اینا باهم ازدواج کنن نه خودشون ...
فقط موندم این زن چرا اینجوری میکنه
همش گیر داده به اونایی که قبل من خاطرخواه همسرم بودن یا هرچی ... انگار من مثلا هیچکیو نداشتم ...
از درون دارم میسوزم . همش میگم خونش نمیرم . شوهرم میاد منو به زور میبره