شاید خیلیا گارد بگیرن ولی خب من حرفمو میزنم ، از زمانی که بچه تر بودم با رفتاراش اذیت میکرد و رو مخم راه میرفت، جدیدا از هر چیزی که فکرشو میکردم و میکنم وقیح تر شده عین یه حیوون برخورد میکنه ، از صبح پا میشه تا خود شب میره رو مخ من و مامانم ، انقدر مامانم و اذیت میکنه که بعضی وقتا دلم براش میسوزه ، انگار باهام مسابقه میده ، از استرسش نمیتونم بعضی وقتا از تختم بیام پایین ، تا من و میبینه یسری کلمات من درآوردی و با ریتم و بلند میخونه یا یه شعری میخونه ، هی تولید صوت میکنه هی صبحا ساعت 6 صبح اینا پا میشه سر و صدا میکنه تا نصف شب بیداره ، اجازه نمیده نفس بکشم ، نمیدونم چیکار کنم واقعا خسته شدم ، بعضی وقتا تظاهر میکنم خوبم ولی اون هیچوقت تغییر نکرد و هر روزم جهنمه و انگار وقتی تلاش میکنم بدتر میشه حتی از تلاش کردنم دارم میترسم ، دوست ندارم باقی زندگیم و تو این جهنمی که برام ساخته بمونم ، انگار دست و پام بسته شده ، مهارت خاصی بلد نیستم ، اگرم بلد باشم خیلی زود جا میزنم ، کلا خورد و خوراکم تو این خونه بهم ریخته نمیخوام ازدواج کنم هنوز اونقدر خنگ نشدم لطفا اگه راه حلی دارین یا شرتیط مشابه داشتین بهم بگین واقعا بحث یکی دو روز نیست مرسی