گفت پسرم (پسرخاله من بچه خواهر مامانم)
وام ازدواج میخواد خودش و زنش بگیره تو و شوهرت بیایید ضامنشون بشید
منم جلو تر به مامانم گفته بودم اگر به موقع خواست وام بگیره ضامن نشن حالا چرا
پسرخالم پیارسال وام خواستم وام به من نداد با اینکه داشت داد به دوست دخترش و ضامن اون شد
پیارسال پول منو که تو حسابم بود بدون اجازه من در آورد و داد به دوستش و منکه پولمو خواستم خیلی بدجور خوردم کرد اون صاحب بانک باهاش دوست بود بهش اجازه داده بود
بعد من یه پروسه ای ازش آمپول آهن میگرفتم خارجی به من هر کدوم رو دو تومن دو نیم تومن میداد تا امسال که بهم اومد هشت تومن داد رفتم داروخانه گفت خانم این آمپول ۶۰۰تومنه و این فرد کلی از شما خورده (همیشه پوکه های امپولا رو میبرد با خودش اینبار نبرد با خودش)
تا اینکه طلا ازش خریدم بدل بهم داد برا اینکه آبروش رو نبرم به خالم گفتم و با پروگی تموم گفت خیلی ازت بدم میاد تو دست منو میخونی
و به بابام توهین کرد
اونوقت الان بابا مامان منو برا ضامن میبینه اینکه نه احترام به مامان بابام میزاره نه به بچه هاش
تازه این چرا پدر زنش بازنشسته هست بابای خود پسرخالم بازنشسته هست و دامادشون هم بازنشسته ارتش چرا بابا مامان منو میخواد
اینقدر دلم میخواد مثل خودشون پروگی کنم و جار بزنم که آدم حروم لقمه ای هست نمیتونم میگم بیخیال
چیکار کنم آروم بشم با خودش چی فکر میکنه اینقدر پروگی میکنه