سلام لطفا قضاوتم نکنید این حرف دلمه و واقعا میخواستم نظر شمارو و راهکار براش رو بدونم
من بعد کنکور یعنی اوایل شهریور ماه استادم دعوتم کرد به یه جلسه که کاری هست و همه اونجا پسر هستن و فقط من دخترم
من اونجا رفتنی حتی ضدافتاب هم نمیزنم (بیرون آرایش میکنم ولی اونجا نه چون هم تنهایی میرم هم اینکه خب واضحا چون فقط من دخترم) و مانتو و شال کلا پوششم مناسب هست اینطوری بگم😂 به هیچ عنوان خارج از کاری هیچ اتفاقی نمیوفته اونجا
بعد اینجا یکی از هم گروهی ها که انگار ایشون همه جلساتو برنامه ریزی میکرد و کلا بیشتر از همه هم ایشون صحبت میکرد و کاریزماتیک هم هست خیلی زیاد چهرشم واقعا خوبه چشماش سبز قدشم بلنده
خلاصه شماره منو نوشت که برای جلسات بعدی هماهنگ کنه
بعد ما سه جلسه اینا رفتیم تا اینکه استاد یه کاریو سپرد به من که منم قبول کردم و برای جلسه بعد که بهم پیام داد خبرم کنه بعدشم گفت اگه کمک میخوای تو اون موضوع چند تا دوره بفرستم و اینا
اون شب رفتیم تلگرام و کلی حرف زدیم ولی حرف اصلا سمت چیزای غیر درس و جلسه نرفت
خلاصه گذشت تا ما صمیمی تر شدیم و قرار شد همو ببینیم😂
من اول ازش پرسیده بودم چند سالشه گفته بود سه سال اینا بزرگترم منم با اینکه سن زیاد دوس ندارم ولی گفتم خب سه سال اوکیه دیگه (که بعد چهار تا دیت از حرفای ضد و نقیضش کشیدم بیرون دوستان ایشون ۲۹ سالشه و من به عنوان کسی که خودم همیشه مخالف فاصله سنی زیاد بودم واقعا نمیدونم باید چیکار کنم، بهش گفتم میخواستی شب عروسی بهم بگی اونم گفت نه میترسیدم بگم بری ترکم کنی و اینا)
خلاصه ما رفتیم قرار
دیت اول تا رسیدیم مجبور شدیم از خیابون رد شیم ناخوداگاه دست همو گرفتیم😂💔
با اینکه به خودم گفته بودم اصلا نمیخوام تا چند تا دیت دستای همو بگیریم ولی شد دیگه
بعد دیت دوم نشستیم حرف زدیم حتی نمیدونم چیشد ولی حرف رفت سمت گذشته من چون و گذشته پر ترومایی دارم از خانوادم و یه زخم زشت روی بازوم که خودم خواستم که بهش بگم تا خودش تصمیم بگیره که میخواد بمونه یا نه و اونم حمایت کرد ازم و کلی باهم حرف زدیم و منم گریه کردم.
تو این دیت خیلی اصرار کرد که بوس کنیم و بذار حس کنیم و اینا منم برگشتم گفتم که بوس نه ولی من نمیخوام تا قبل از اینکه طرف مقابلم به من تعهدی داشته باشه کاری بکنیم و تعهد هم منظورم حرفی نیست که خودشم برگشت گفت ازدواج منم گفتم آره
خودشم درمورد روانشناسی و کتاب هاش زیاد خونده و واسه اون گفت کمکت میکنم بهم بگو و منم همه چیو نگفتم فقط کلیات رو گفتم چون حس کردم حقشه بدونه)
بعد آقا رسیدیم به دیت سوم رفتیم نشستیم تو پارک بعد بعد قرار شد پاشیم بریم کافه منم برداشتم بالم لبمو بزنم لبام خشک میشه زود زود
اینم که طبق معمول داشت میگفت نمیدونم بوس کنیم اینا بعدشم اومد و یه بوس سطحی کرد
بعد متاسفانه فرنچ کیس رفتیم
و امروز ششمین دیتمون بود و واقعا از حجم قضاوتایی که قراره بشم میترسم ولی خب من واقعا اونجور ادمی نیستم و واسه همین الان به خودم اومدم و خواستم از چند نفر که ازم بزرگترن بپرسم که چیکار باید بکنم
ما تا الان درمورد ازدواج حرف زدیم و یبار بعد بوسه ها برگشت گفت خانم من میشی و ازین حرفا..
و خیلی زوده خیلی و خودم اینو میدونم ولی مغزم کار نمیکنه
من باید چیکار کنم بنظرتون
دوسش دارم و واقعا حس میکنم که حرف زدنی انرژی میذاره و خودش پیشنهاد داد عکس دوتایی بگیریم پس یکم از شکم کم میشه که قایمکی باهام دیت میکنه
ولی عمیقا اون چیزی که خودم میخواست نشد و من نمیخواستم امقدر زود همه چی بره جلو
ولی دوسش دارم و واقعا میتونم تصور کنم تو آیندم هست ولی واقعا موندم که کار درست چیه
(من تا امروز تو بغلش نشستم و امروز دستش رو برد سمت کمرم و به پوستم خورد، بالا میاورد ولی پایین نمیذاشتم، ببخشید میدونم خیلی قراره قضاوت شم ولی من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم لطفا کمکم کنید..)
اها اینو بگم که این حرف رو بیشتر از سه هزار بار گفته که تاحالا با هیچکس نبودهخیلس میگه هربار هزاربار میگه و خودشم میدید من باور نمیکنم منم بهش گفتم اوکیه دیگه نگو این حرفو چون خب نمیتونم باور کنم ولی هی میگفت، میگه بیماری پدرم باعث شد و من اصلا تو فکر این چیزا نبودم تا حالا با هیچکس نبودم
کمک واقعا نمیدونم چیکار کنم از یه طرف مدارک برای اینکه دیگه نبینمش زیاده از یه طرفم میدونم که نمیتونم بذارمش کنار..