یه روز یه شیخی از نجف میره میبینه یه عده دارن کارای خلافی میکنن مشغول لهو و لهب و فسق و فجور هستن
میزنه بند و بساط تشون رو به هم میزنه
در حالت مستی یکی یه شعر میگه
شیخ نجفی شکست پیمانه ما
گردید بساط عیش ما یکسره طی
گر بهر خدا شکست پس وای به ما
گر بهر ریا شکست پس وای به وی