دخترا به معنای واقعی خستم از تعرض عمو تو دوران کودکی ام از دعوا پدر مادرم از وقتی عقلم کشید دیدم هر روز دعوا تا الان از فحاشی ها رکیک پدرم جلو من ب مامانم متنفرم از فقیری متنفرم از نداری از همه چی اینکه دلم برا تک تک اعضا خانوادم دلم گرفته واقعا نمیفهمم چکار کنم از اینکه تو کارتم پول نیس از خودم از همه چی 💔الان ۱۹ سالمه تا دعوا کنن مان بابام لرزش دست میگیرم کمبود اعتماد بنفس دارم محبت پدر ندیدم اصلا ندیدم با دوستانی حسود دوست شدم با گرگ هایی در قالب انسان دوست شدم هییی کاش من فقط بمیرم تمام خوشبحالتون
کاش برم تو کما چیزیم شه همه قدر منو به معنای واقعی بدونن یه مدت نباشم اگه کسی دلش نلرزید د خدا منوبکشه الهی به حق همین روز عزیز بمیرم راحت بشم از کسایی که منو ندیدن فقط زر زر کردن