بچه ها خیلی نمیخوام باز کنم داستان زندگیمو
من قبلنا دچار یک سری انحرافات شده بودم (خیلی بد)
سر ی موضوعی توبه کردم رفتم سر مزار شهید تورجی زاده که به شهید حاجت معروف هستن خیلی حالم بد بود ازشون خواستم به حق حضرت فاطمه کمکم کنه و...
چون ایشون علاقه به خاصی به حضرت فاطمه داشتن (اصفهانی ها در جریانن)
من با ی شخص نامحرمی صحبت میکردم بهش مدیون بودم و نمیتونستم قطع ارتباط کنم و موقع توبه همش تو ذهنم این بود که من این یکیو چیکارش کنم؟
خدا شاهده دو سه روز بعدش همون آقا اومد بهم گفت من دیشب خواب حضرت فاطمه رو دیدم که ایشون به من گفتند تو و این دختره قرار نیست بهم برسید پس دست از سر دختر من بردار
جوری توی خواب ترسیده بود که اومد بهم گفت دیگه نمیخوام باهم در ارتباط باشیم( خیلی منو دوست داشت و فکرشو نمیکردم بتونه بگذره ازم)
خلاصه خواستم بگم شهدا زنده اند و واقعن خیلی حیفه که باهاشون ارتباط نگیریم و صحبت نکنیم