یه خواستگار قراره برام بیاد این روزا و من تازه رابطه مو تموم کردم ساعتها براش گریه میکنم برای ساده بودن خودم بابت احمق بودنم که رو حرفش حساب باز کردم که خیال کردم همه تلاشش رو میکنه اما اون نمیتونه رو حرفش پدرومادرش حرف بزنه و اونا مخالفن چون گفتن ما دختره رو نمیشناسیم و اصلا حاضر نشدن که شناختی نسبت به من خونواده م پیدا کنن
همچنان تو این رابطه سمی مونده بودم و دوسش داشتم تا اینکه با دیدن عشق بقیه حسرت میخوردم با دیدن اینکه فلانی با دختر یا پسری که دوسش داشت ازدواج کرد و بهش گفتم تو بی عرضه ای و بازیم دادی همش گفتی خونواده مو راضی میکنم تهش گفت برو با یه با عرضه ازدواج کن دیگه نبینمت و برو و گمشو و اینا
منم اصلا دیگه دلم نمیخواد ازدواج کنم
ولی خونواده م خیلی بهم سر کوفت میزنن همش میگن الان برو رو داری خواستگار داری روستاهم زندگی میکنیم و منم ۲۴ سالمه ۳ سال از عمرم هم حروم یکی دیگه کردم
دیگه نمیتونم با خونواده م مخالفت کنم نمیتونم هم بگم چه خریتی کردم
این خواستگار هم موقعیت شغلیش خوبه و گویا خونواده خوبی هم داره ولی حس بدی دارم همش دارم گریه میکنم اصلا دلم نمبخواد ازدواج کنم از همه پسرا بدم میاد ولی از یه طرفم خونواده م خیلی اذیتم میکنن جدیدن