امشب در این برهوتِ بیرحمِ روزگار،
من غمگینترینم؛
تنهای خستهای که تمامِ هستی و آبروی دلش را به پای کسی ریخت که خانه اش را پناهگاهِ امنِ خود میپنداشت.
چه تلخ و جانکاه است رسمِ این روزگار که خنجرِ زهرآگینِ بیوفایی،
دقیقاً از پشت و از دستِ عزیزترین کَس ، عزیزترین کَس عزیزترین کَس، فرود آید؛
همان که به بهانهی غریبهای دیگر، تمامِ سوگندها، حرمتها و خاطراتِ مشترکمان را زیر پا گذاشت
و مرا در میانِ خاکسترِ این باورِ سوخته، بیصدا رها کرد تا در تنهاترین نقطهی شب، قطرهقطره آب شوم...